دو دستی تقدیمتان کردم... لاشه اش را گذاشتید جلوی رویم. چرایش را نمی دانم. هیچوقت نفهمیدم این همه کینه و نفرت از کجا آمده...
پ.ن: به گمانم خدایی در کار نیست. گمان؟ نه، این روزها مطمئنم دوران خدایان به پایان رسیده...
یک كم سینما، یک کم فوتبال، یک کم کتاب... یک کم همه چی! از سحر طلوعی
دو دستی تقدیمتان کردم... لاشه اش را گذاشتید جلوی رویم. چرایش را نمی دانم. هیچوقت نفهمیدم این همه کینه و نفرت از کجا آمده...
پ.ن: به گمانم خدایی در کار نیست. گمان؟ نه، این روزها مطمئنم دوران خدایان به پایان رسیده...
هرچه می گذرد دایی به امیر قلعه نویی بیشتر شبیه می شود. اگر به قلعه نویی خرده می گرفتیم لحنش گزنده و دور از شان سرمربی تیم ملی است، دایی نشان داده می تواند ذاتن یک قلعه نویی باشد. حرفهایش را بعد از باخت به پرسپولیس مرور کنید. لحنش مخاطب را می گزد. با قطبی دست نمی دهد. باخت را به گردن داور می اندازد. دایی همان قلعه نویی است؛ با تسبیحی در دست و با لحنی تمسخرآمیز، گیرم بلندقدتر و با برند دانشگاه شریف. دایی نمی خواست به قطبی ببازد، اما باخت. اگر آن گاف بچه گانه ( استفاده همزمان از چهار بازیکن خارجی در تیم ) را هم به داستان اضافه کنید، باخت دایی سنگین تر می شود. باختن... خوش آیند نیست.
دایی برای بردن انگیزه لازم را دارد، اما برای رویارویی با شکست ذره ای شجاع نیست. نه تنها شکست که حرف مخالف. باختن... خوش آیند نیست. به هیچ وجه، اما آداب خودش را دارد. برای هضمش کمی خونسردی و درونگرایی لازم است. چهره افشین قطبی بعد از باخت سنگین به استقلال اهواز را به خاطر بیاورید. نه سرخ و برافروخته است نه داور را متهم می کند. باخته و تمام شده. می پذیرد.
دایی دانش آموخته علوم منطقی است. دو دو تا، چهارتا می شود. نه! جواب دو دو تای "دایی" همیشه چهار تا نمی شود. او است که می گوید جواب دو دو تایش چند می شود. بله دایی یک خود محور به تمام معنا است؛ خود محور و بلند پرواز، آنقدر که برای بایرن مونیخ بازی کند، به چلسی و میلان گل بزند، آقای گل جهان شود، رکورد دار تعداد بازی در تیم ملی باشد .... و حالا روی نیمکت تیم ملی بنشیند. زیاده خواهی، سماجت و اصرار ریشه تمام موفقیتهای دایی است. او برای رسیدن به آن ها جنگیده، حسادت کرده و کینه ورزیده.
دایی می داند اگر حسادت و کینه جای بلند پروازی را بگیرد و از حاشیه به متن بیاید، کلک موفقیت را از ریشه می کند؟ هیچ چیز نمی تواند جلودار موج نفرتی شود که حسادت بر می انگیرد. حسادت و کینه برای شروع حرکت لازم هستند، اما برای ادامه راه توشه دیگری باید تدارک دید؛ آرامش و خونسردی حلقه مفقوده دایی است.
پ.ن۱: دلم برای Ipod ام تنگ شده... فراموشش می کنم.
پ.ن۲: آدم به ترکمن صحرا و آن قبرستان اساطیری اش برود، آن وقت سر خاک مختومقلی نرود؟ می شود؟ بله! می شود. وقتی با گنجشگ مغزهایی همسفرید که فکر و ذکرشان بازار و خرید است، حتمن می شود. در این گونه همسفری ها آدم روی اسکله بندر ترکمن قدم می زند، اما پایش به آشوراده نمی رسد!
کامنتهای پست قبلی یک چیز را برای من مشخص می کند؛ ما آن چیزی را که "دوست داریم" بخوانیم و بشنویم از نوشته ها و حرفهای یکدیگر "می خوانیم" و "می شنویم". کاری نداریم طرفمان چه نوشته، چه می گوید و منظورش چیست.
بحث پست "بگذار دلشان خنک شود" این نیست که فوتبال را باید با آرامش، در سکوت و با ادبیات کنترل شده یا بالعکس با فحش یا با هیجان و ادبیات کنترل نشده دید. واضح است که فوتبال، فوتبال است؛ پدیده ای پر کنش، تحریک کننده و غیر قابل پیش بینی. تماشاگرش یا از جنس خونسردها و صورت سنگی ها است یا از دسته آدمهای پر جوش و خروش. کسی نمی تواند برای آنها غیر از استانداردهای پذیرفته شده خط کش دست بگیرد و راه و چاه مشخص کند. هیچ بایدی در کار نیست.
حرف این است که فحش های کش دار امنیت روانی انسانها را به خطر نمی اندازد ( بهانه ای که مانع ورود خانمها به استادیوم شده است ). واکنشهای کلامی فقط گوینده اش را در لحظه ( درست مثل زایمان کردن ) از توده عصبیتهای درونی خلاص می کند و برای مخاطبش نباید مهم باشد. واکنش نشان دادن به واکنشهای کلامی و ادعای به خطر افتادن امنیت روانی بخصوص خانمها مسخره ترین کار ممکن است. تابوی عرفی و اجتماعی ما ربطی به امنیت روانی ندارد.
"فحشهای کش دار ِ" استادیوم کوچک ما بعد از آن پنالتی عجیب و غریب بازی چلسی و من یو شدیدتر شد. من تنها دختر استادیوم کوچک مردانه مان هستم. کار از زیر لب غر و لند کردن گذشته است. ساکنان استادیوم کوچک به نقطه جوش رسیده اند. عصبانیت کلامی در فضا موج می زند، هوا گرمتر از همیشه است. مشتها به نشانه اعتراض روی میز و صندلی کوبیده می شوند. تنش و هیجان از در و دیوار استادیوم کوچک ما فرو می ریزد. پکهای عمیق سیگار هم دیگر جواب نمی دهد... من تنها دختر استادیوم کوچک مردانه مان هستم. فحشهای کش دار، حضور دخترانه من... استادیوم کوچک را ترک نکردم.
باید استادیوم کوچک را ترک می کردم؟ آنها امنیت روانی من را بهم ریخته بودند؟ فوتبال برایم از شنیدن فحشهای کش دار مهم تر است. نه فقط فوتبال که زندگی. شنیدن فحشهای کش دار چندش آور است، اما خطوط چهره من را نمی تواند تغییر دهد. عصبانی ام نمی کند. فحشها برای من حکم تخلیه هیجان دارند؛ یکجور بازی کلامی که گوینده اش به اصطلاح می خواهد حریفش را شکست دهد. نه، من استادیوم کوچک و مردانه مان را ترک نمی کنم.
شنیدن فحشهای کش دار چندش آور است، اما از آن چندش آور تر شنیدن این جمله است " سحر برو بیرون می خوایم حرفهای مردونه بزنیم! "
1. " آدمی در عالم خاکی نمی آید بدست / عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی " از یادداشتهای سپهبد قرنی! ( باورتان نمی شود، سری به جاده قدیم شمیران بزنید، همان شریعتی خودمان. به تقاطع عباس آباد که رسیدید، تراکتهای n در n مربوط به سالگرد ترور سپهبد قرنی خود به خود نگاهتان را می دزدد. تراکتها به درختهای جلوی ساختمان ستاد مشترک نیروهای مسلح آویزان است. روی یکی از آنها همین بیت با عنوان "از یادداشتهای شهید قرنی" نوشته شده است )
2. بیچاره حافظ!
نه، هرجور فکر می کنم به نتیجه درستی نمی رسم. با هر منطقی می خواهم پخش فیلم "پیرمردها وطن ندارند" را از تلویزیون ایران توجیه کنم، راه ندارد. تصور اینکه خشک مغزها افکار قدیمی و پوسیده شان را کنار بگذارند و همچون شخصیت پلیس فیلم، آرمان گرایی هایشان را از یاد ببرند کمی سخت است. چطور ممکن است ایرانیان تمامیت خواه و ایده آلیست، کوئنی به ماجراهای پیرامون خود نگاه کنند؟ چطور ممکن است یک بسیجی تصمیم بگیرد در برخورد با دختران بد حجاب یا بی حجاب راه خود را برود و دست از امر به معروف و نهی از منکر های کلامی و گاه فیزیکی بردارد؟ اصلن تفکرات کوئنی با چارچوبهای انقلابی ذهن مسوولان نظام ایران هماهنگی ندارد. مگر نه این است که وزیر ارشاد با صراحت گفته اکران علی سنتوری در ایران غیر ممکن است؟ اینجا ایران، کشور بایدها و نباید ها است، نه سرزمین آنچه دوست داریم باشیم.
نه، ضرغامی و مجموعه تحت نظارتش تحلیل درستی از ماجرای "پیرمردها..." نداشتند وگرنه سیگنالهای بهترین فیلم سال ۲۰۰۷ سینمای آمریکا را روی آنتن صدا و سیمای جمهوری اسلامی نمی فرستادند. آنها نمی دانستند ترجمه صحیح نام فیلم " افکار قدیمی جایی ندارند " است نه "پیرمردها وطن ندارند".
1. تقابل دو تیم فوتبال رم و منچستر یونایتد از گونه رویارویی بازنده ها و برنده ها است، درست مثل فیلم "بیلیارد باز". روح روبرت روسن آرام باشد، فرگوسن و اسپالتی به خوبی از پس کارگردانی گونه 2008 و فوتبالی فیلم "بیلیارد باز" برآمدند. فرگوسن پیر نقش قمارباز حرفه ای را به خوبی به عهده گرفت، درست مثل بشکه مینه سوتای همیشه برنده حتی به هنگام شکست فیلم بیلیارد باز. در آن سو هم اسپالتی چیزی از ادی تند دست، قمارباز آماتور، زودجوش و عصبی آن فیلم کم نگذاشت. اسپالتی ما را یاد ادی همیشه بازدنده می اندازد؛ بازنده، حتی در مواقع برد.
2. حرفه ای ها نه رجز می خوانند و نه دستشان را رو می کنند. به صورتشان نگاه کنید، چیزی دستگیرتان نمی شود. چهره شان مثل یک تکه سنگ سرد و بی حالت است. حرفه ای ها از جنس مردان برنده اند. فرگوسن در بازی رفت رم و منچستر همین گونه بود. او تیمش را با سیاست چید. حرفه ای ها به آب و آتش نمی زنند بخصوص وقتی به ضیافت دعوت می شوند. حرفه ای ها آرام آرام جلو می روند و به موقع نیش می زنند. حرفه ای ها خودشان کارگردانی ماجرا را به عهره می گیرند. شاگردان فرگوسن رمی ها را به معنای واقعی کلمه "بازی" دادند. آنها در این دیدار ایتالیایی تر از خود ایتالیا بازی کردند.
3. آماتورها راه به راه رجز می خوانند، حریف را تحریک می کنند و دست آخر می بازند ، حتی آن هنگام که برنده از زمین خارج می شوند. آنها ذاتن بازنده اند، هرچند حرف از شکست رقیب بزنند. رمی ها اینگونه اند. رمی هایی که نشانی از رندی و احتیاط فوتبالیستهای ایتالیایی ندارند. آنها با شور و هیجان بازی می کنند، با اندک تحریکی از کوره در می روند و احساسشان را به رخ می کشند( شور و هیجانشان شاید برای کالچو و مقابله با اینتر و میلان و ... برگ برنده باشد، اما برای بازی در مرحله یک چهارم جام باشگاههای اروپا و آن هم برابر منچستر یونایتد خودکشی است). رمی ها پیش از بازی برای من یوها رجز خوانده بودند. دستهایشان را رو به آسمان گرفته بودند و برای مواجه دوباره با شیطانهای سرخ پوش خدا را سپاس گفته بودند. یعنی که گور فرگوسن پیر و شاگردانش را در المپیک پیش پای خدایان کنده اند... نه رمی ها عادت به بردن شیطانها ندارند. باخت فصل گذشته هفت بر یک در اولدترافورد با حیثیتشان بازی کرده و از آنها یک از پیش بازنده ساخته است. رمی ها تصمیم گیرنده نیستند. آنها منتظر بودند فرزندان فرگوسن برایشان تدارک ببینند.
4. رمی ها زمانی گل اول را می خورند که دفاع منچستر یونایتد ویدیچ را از دست می دهد. با این اتفاق فضا برای عرض اندام رمی ها مهیا است، اما رمی ها این کاره نیستند. زدن ضربه آخر و شلیک دقیق وظیفه ای است که شاگردان اسپالتی از عهده اش بر نمی آیند درست مثل ادی تند دست بیلیارد باز. آنها برای بازی انگیزه دارند، اما شخصیت برد، نه. چیزی که فرزندان فرگوسن اتفاقن دارند. آنها نه شور انگیز بازی کردند و نه مدام سودای فتح دروازه رقیب داشتند. آنها منتظر بودند پیروز شوند که شدند. فیلیپ مکسس توپ رونالدو را می گیرد، اما بی رقیب و مزاحم راهی اوت می شود. دروازه بان رم ضربه سر نچندان خطرناک پارک را می گیرد، اما جلوی پای رونی آن را رها می کند تا گل دوم هم وارد دروازه اش شود. این یعنی شخصیت بازنده. در عوض رونالدو و رونی برای گل زدن وارد میدان می شوند. گل می زنند و برنده می روند. این یعنی شخصیت برد.
5. اسپالتی برای به هم زدن معادلات ادی تند دست بازنده و بشکه مینه سوتای برنده تنها یک بخت دیگر دارد. او باید هفته دیگر جهنم اولدترافورد را برای بار سوم تجربه کند. حرفه ای ها خونسرد و آرام حرکت می کنند و صورت آماتورها همیشه خیس عرق است. خدایان المپ معجزه می کنند؟ نه فرگوسن پیر حتی می تواند آنها را هم جادو کند.
1. کلی فیلم ندیده و کتاب نخوانده... سیزده روز برای جبران مافات کم است.(دارویی برای درمانِ کِرمِ فیلم خریدن سراغ دارید؟)
2. "میستری من" آخر سالی به سرش زده؛ روزها در نقش عالیجناب ها فرو می رود و شبها به عنوان مشاور خانواده و در مقام یک هرمز شجاعی مهر مجله خانواده سبز عمل می کند!
3. امسال دیگر داغ فراموش کردن اسمم را در سالنامه به دلشان گذاشتم! با چند نفر از یاغی ها تصمیم گرفتیم نامه بنویسیم و خواهش کنیم ناممان از سالنامه خارج شود! به سرمان نزده بود. حالمان خوب بود.
4. بعضی ها موقع "گُ..." خوردن هم پیش بند می بندند و قاشق و چنگال دست می گیرند! :))
5. خدایا تلافی اش را در آوردی، دیگر دست بردار!
بابا! من در دو سال و نیم از دولت عدالت محور فقط توانستم دو عدد "مانتوی سایز خودم" پیدا کنم. ایهالناس! این بدبختی را باید به کجا بگویم ؟( سایز اسمال به مدیوم ارتقای درجه پیدا کرده. بر منکرش هم لعنت )
لامصب ها! نشسته اید توی خانه تان غر می زنید "رای بدهیم که چی؟" که من ِ سایز ِ اسمالِ فینگیل، نتوانم لباس اندازه خودم بخرم؟
به نظرم بازهم بنشینید توی خانه و غرتان را بزنید، بلکه فردا از دم همه سبیل گذاشتیم آمدیم بیرون و خیال عدالت محورها را تخت کردیم! چطور است؟
بازهم رای نمی دهید،نه؟ پوستتان به پوست آن درازگوش دو سور زده است.
پ.ن۱: "پوستتان به پوست آن درازگوش دو سور زده است" یعنی خیلی پوست کلفت هستید و صبوری می کنید!
پ.ن۲: سروش با "هفت گانه اش برای یک بی پدر و مادر" همدردی کرده.
شنیده ایم این ماهی قرمزهای خوشگل و بامزه از صد و پنجاه سال پیش وارد آیین نوروز ایرانی شده و هیچ ربطی به ما نداشته و این حرف ها. باز هم شنیده ایم این موجودات زیبا بخاطر سود جویی های یک عده از خدا بی خبر سر سفره هفت سین می آیند و در عین زیبایی، بیماری منتقل می کنند. پس از امسال خریدن ماهی قرمز برای هفت سین "اکیدن ممنوع" می شود. از ما گفتن!
پ.ن۱: ماهی قرمز را حالا یک جای دلمان می گذاریم، اما لاک پشت وسط سفره هفت سین چه کاره است؟! این ماهی فروشی دم روزنامه ما لاک پشت می فروشد!
پ.ن۲: ما محیط زیستی ها اصولن با هرگونه موجودِ زبان بسته در قفس نگه داشتن مشکل داریم.
