تبليغاتX
جزيره بي خيالي

جزيره بي خيالي

یک كم سینما، یک کم فوتبال، یک کم کتاب... یک کم همه چی! از سحر طلوعی

زده ام به رگ بی خیالی. به جهنم که خانم فلانی از دستم رنجیده، به من چه که منظورم را بد فهمیده! اصلا خوشحالم که حال آقای بیساری را گرفته ام! چه کار کنم مگر کسی حواسش بود به اعصابی که از من خرد شد؟ مگر ککش گزید که هر چه خواست با منطق و بی منطق بارم کرد و رفت؟ اصلا فهمید که چه بلایی سرم آورد؟ نه، آخر او هم زده توی خط بی خیالی! خب من چرا خودم را آزار بدهم و عذاب وجدان داشته باشم؟ بس است دیگر این احترام و تعارف الکی و باسمه ای را نخواستم. این انتظارهای بیخود و با خود را نمی خواهم. این توقع های بجا و نابجا را اصلا و ابدا نمی فهم.

یک گزارش درباره لغو پروازهای مستقیم به آنتالیا نوشته ام برای روزنامه اعتماد که شاید پس فردا کار شود، بی حرف پیش به قول مادرم! به نظرم گزارش جامعی است. اگر سرتان گرفت ( به قول یزدی ها ) و خواندید آماده پذیرش هر گونه انتقاد و پیشنهادی هستم.

اظهار نظر درباره آدمها را بگذارید برای زمانی که صاحب قدرتی می شوند و مقامی می گیرند. آن وقت دیگر توی ذوق آدم نمی خورد!

+ نوشته شده در  Sat 22 Jul 2006ساعت 10:2 PM  توسط سحر طلوعي  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

سرجوخه اين روزها به شدت در تدارك است. در تدارك يك مجلس فاتحه خواني اساسي براي خودش. مي خواهد كلكش را درست و حسابي، از بيخ و بن بكند. يكي يكي دارد بندهايش را باز مي كند. مرداد كه برسد آخرين بند خود به خود باز مي شود. سرجوخه اين روزها ترمز بريده. لامصب مثل ليمو شيرين قاچ شده و روي ميز مانده، تلخ و حال به هم زن شده. به آب پرتقال بعد از مسواك مي ماند از بس كه گس و بدمزه است. دل نازك شده و اشكش يك هو مي ريزد. سر جوخه مي داند چه مرگش است فقط فرصت مي خواهد. اين ها را ژنرال ندانست. نخواست كه بداند و هي سر به سرش گذاشت. سرجوخه كم آورد، فرار كرد و حالا پناهي ندارد. اين روزها كسي ژنرال را ديد، بگويد: ژنرال هم ژنرال هاي قديم... 

+ نوشته شده در  Fri 14 Jul 2006ساعت 11:27 AM  توسط سحر طلوعي  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

ضربه سر زيدان ارزش يك شوت پشت هجده كه يك تكه و سركش ته تور مي نشيند را داشت براي من. يك تسويه حساب بي نظير و رك و راست، بي هيچ اضافه كاري و حاشيه اي. توهین شنيد، زد، كارت گرفت، آقا منشانه راي اخراج را پذيرفت و رفت. نه كه با اين حرفم خواسته باشم سوار موج هيچ و پوچ زيدان ستايي اين روزهاي ايران شوم، نه! اما مدتها بود يك دفاع جانانه و به غايت مردانه نديده بودم از كسي. زيدان براي دفاع از حيثيتش تمام قد "آقا" بود.

اين رفيق ما كه اين روزها خيلي رفاقت كرده و خون دل خورده ديشب پريد. براي زيدان كه مي نوشتم به يادش بودم كه او هم به غايت زيداني است. سفرش بي خطر.

+ نوشته شده در  Wed 12 Jul 2006ساعت 11:52 AM  توسط سحر طلوعي  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

سرجوخه این روزها رفته در یک روزنامه دیگر مشغول به کار شده. یک جایی پیش ژنرال. یک جایی که صندلی های تحریریه اش آدم را یاد مطب دندان پزشکی می اندازد؛ از بس که مثل یونیت دندان پزشک ها خوابیده و تخت است. یک جایی که خیلی کهنه و بی روح است. روی در و دیوارش جای پا و لگد است. آشپز خانه اش به انباری های متروکه می ماند. از آنها که روح دارد و در و پنجره اش یهو به هم می خورد. یک جایی که آدمهای تحریریه اش جوری تازه واردها را نگاه می کنند که انگار ارث پدری شان را همین تازه واردها دو لپی خورده اند و یک لیوان آب هم به روش. این روزنامه جدید به قول الهه که اصفهانی اش ناب است "اسش دوست بداری و تو دل برویی نیست"، اما خب سرجوخه گیر افتاده دیگر. راه فراری نیست. امروز پی بهانه بود که بزند بیرون. بهانه هم جور شد، اما سرجوخه نتوانست؛ گیرش انداختند . سرجوخه حسابی بی حوصله و عصبانی است آنقدر که اگر فرانسه محض سوزاندن دماغ ایتالیایی ها امشب قهرمان شود باز هم گره از ابروانش باز نمی شود...

+ نوشته شده در  Sun 9 Jul 2006ساعت 8:2 PM  توسط سحر طلوعي  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

امشب از آن شبهاي دلشوره و تب و هيجان است. فرانسه مقابل پرتغال. از اين پرتغال لعنتي مي ترسم. مربي شان از آن هفت خطهاي روزگار است. از اسكولاري متنفرم، اما نه از همه هفت خطها. اين يكي لمپني اش به هوشش مي چربد. لات است. لاتي اش مي زند توي ذوق. خب فوتبال هم ورزش روشنفكرها نیست، اما مي تواند ورزش" آقا"ها باشد. آدم وسط زمين كتك كاري هم مي كند،‌ آقا منشانه مشت و لگد پرتاب كند. حيف كه آقا كم دارد اين فوتبال دوست داشتني...

فرانسه تيم اولم نبوده. هيچكدام از اين تيمها،‌ آلمان،‌ ايتاليا،‌ فرانسه و پرتغال محبوبم نبوده اند هيچ وقت. اما هميشه از بازي زيدان لذت برده ام. از آن ناياب هاي فوتبال است؛ آقا. امشب دوست دارم فرانسه برنده ميدان باشد. زيدان،‌ خودش باشد،‌ فرانسه برنده ميدان است. زيدان وسط زمين آقايي كند، فيگو، دكو و رونالدو محو مي شوند. من اما مي ترسم...

+ نوشته شده در  Wed 5 Jul 2006ساعت 4:12 PM  توسط سحر طلوعي  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

ديشب از فرط هيجان خوابم نمي برد. حذف آرژانتين و انگليس بدجور حالم را گرفته بود؛ امان از دست اين ضربات پنالتي كه شرم و حيا سرش نمي شود،‌ اما فرانسه تلافي همه بد بياري هاي من را كرد. آنقدر از باخت برزيل خوشحال بودم كه تا مدتي نتوانستم بخوابم. اگر برزيل اين جام صعود مي كرد، ديگر حتما به نقش شعور در فوتبال شك مي كردم! فرانسه آقايي كرد با آن زيدانش كه حسرت انگيز است براي هر تيمي. چه شبي بود ديشب براي ستاره هاي مغرور برزيلي كه بي كار ماندند و دنبال ويرا و زيدان و ماكله له دويدند و فقط دويدند. ديشب فوتبال براي برزيل كابوس بود و سراب...

مرتضي قديمي را امروز ديدم بعد از مدتها. او قرار است بعد از منصور ضابطيان مسوول صفحه جوان روزنامه ايران باشد. يعني هست، اگر روزنامه اي باشد و صفحه اي. روز اول كارش روزنامه تعطيل شد. اما حالا خبر مي دهد كه شايد هجدهم تير دوباره هفته هفت روزه بر قرار شود. مي شود؟  

+ نوشته شده در  Sun 2 Jul 2006ساعت 5:56 PM  توسط سحر طلوعي  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

آرژانتین قهرمان می شود. یعنی دوست دارم قهرمان بشود. نه بخاطر مسی، سورین، ریکلمه، توز و دیگران. اصلا اینها چه کاره اند؟ ستاره اند؟ شوخی می کنید! در جامی که بالاک، توتی، بکهام، زیدان، رائول، کریستیانو رونالدو و... عرضه اندام می کنند چطور ممکن است ریکلمه با آن صورت خشن و سورین با آن چهره بدوی ستاره محسوب شوند؟ آرژانتین حتی زیبا و شاداب هم بازی نمی کند که دل تماشاگر به دیدنش خوش باشد. مقابل مکزیک چه در مانده وعاجز بودند...اما باز هم می خواهم آنها، همان سرخپوستهای عاجز و در مانده، قهرمان شوند. فقط بخاطر یک چیز؛ مارادونا. او روح یاغی و سرکش سرخپوستهاست. یک نیروی تا ابد رام نشدنی که می تازد و روح بدویت را به پیکر آرژانتین می دمد. همان روحی که رودریگوئز را وا می دارد تا ناگهان آن ضربه باور نکردنی را به پیکر مکزیک وارد کند و چشمان یاغی را نمناک. مارادونا بازی نمی کند، مربی هم نیست، اما لباس تیمش را می پوشد، همچون یک شوالیه روی صندلی استادیومهای جام جهانی می نشیند، چشم در چشم زمین و آرژانتین را به هیجان می آورد. آرژانتین این سالها هرگز دوست داشتنی نبوده، اما مارادونا را چه کسی می تواند از یاد ببرد؟ او سالهاست که دیگر با توپ جادو نمی کند، اما بازیکنان را چرا، آرژانتین را حتما. کاری که پله و بکن بائر از انجامش عاجزند. آنها جادوگر نیستند. مارادونا روح فوتبال است و روح فوتبال همیشه قهرمان

+ نوشته شده در  Wed 28 Jun 2006ساعت 10:12 PM  توسط سحر طلوعي  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

مدتها قبل وقتی مسوولان برنامه صد فیلم تلویزیون فیلم سینما پارادیزو را نمایش دادند با همه تعریفهایی که شنیده بودم، اما دیدن این فیلم تعریفی را طاقت نیاوردم، عطایش را به لقایش بخشیدم و قیدش را زدم. راستش را بخواهید نفهمیدم این همه تعریف از این هجویه ای که از تلویزیون پخش می شود برای چیست. اما همین چند روز پیش به لطف دستفروش های کنار خیابان نسخه DVD تر و تمیز والبته زیرنویس فارسی داری از سینما پارادیزو بدستم رسید که دیدگاهم را درباره تورناتوره ( کارگردان ) و خود فیلم تغییر داد.آن شب پای تلویزیون به این نتیجه رسیده بودم تورناتوره یک کارگردان احمق و کسالت آور است که می تواند فیلمهایی با خاصیت دیازپام بسازد. اما وقتی نسخه اصل و باکره فیلم را دیدم به این نتیجه رسیدم که اصلا پخش چنین فیلمی با این موضوع و محتوا از تلویزیون ایران با آن شرایط خاص و پیچیده اش توهین و تجاوز به کارگردان، فیلم و بیننده است. تلویزیون ایران وقتی می تواند فیلمهایی سازگار با قوانین منحصر بفرد خودش نمایش دهد چه اصراری به قورت دادن لقمه هایی بزرگتر از اندازه دهانش دارد؟... صد فیلم لاقیدانه و ناجوانمردانه بکارت سینما پارادیزو را زد.

+ نوشته شده در  Tue 27 Jun 2006ساعت 11:25 PM  توسط سحر طلوعي  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

بیشتر از یک ماه است که برای ایران نمی نویسم. بیشتر از یک ماه است که دیگر سه شنبه ها استرس کم بودن سوژه و موضوع ندارم. نگران رد کردن خط قرمزها هم نیستم. روزنامه ای نیست که خط قرمزی باشد و نگرانی ای. به لطف ترفند دوستان ارشادی همه نگرانی ها برطرف شده گویا... کاریکاتور مانا بهانه بود. بهانه تسویه حساب ارشاد با کادر جدید ایران... چه تسویه حساب پرهزینه ای؛ انگار نه انگار که تبریز و اردبیل و ارومیه و... خسارت دیدند. انگار نه انگار که آذربایجانی ها بازی خوردند. انگار نه انگار که مانا و مهرداد به حبس رفتند و هنوز هم... انگار نه انگار که هفت هزار نفر کارمند دارد آن روزنامه و هرکدام هم غم نان... چقدر دلم برای آن استرس تنگ شده. چقدر دلم می خواهد سردبیر با آن خودکار قرمز روی کلماتم خط بکشد و زیر لب غر بزند که به فلانی تذکر بدهید!...

تنها دلخوشی ام در این یک ماه میل های خواننده های ستون هفته هفت روزه بوده است که بی دریغ می رسد و شرمنده ام می کند. آنها هیچ گاه تنهایم نگذاشتند. دستشان درد نکند، سرشان سلامت.

+ نوشته شده در  Sat 24 Jun 2006ساعت 10:31 PM  توسط سحر طلوعي  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin