زده ام به رگ بی خیالی. به جهنم که خانم فلانی از دستم رنجیده، به من چه که منظورم را بد فهمیده! اصلا خوشحالم که حال آقای بیساری را گرفته ام! چه کار کنم مگر کسی حواسش بود به اعصابی که از من خرد شد؟ مگر ککش گزید که هر چه خواست با منطق و بی منطق بارم کرد و رفت؟ اصلا فهمید که چه بلایی سرم آورد؟ نه، آخر او هم زده توی خط بی خیالی! خب من چرا خودم را آزار بدهم و عذاب وجدان داشته باشم؟ بس است دیگر این احترام و تعارف الکی و باسمه ای را نخواستم. این انتظارهای بیخود و با خود را نمی خواهم. این توقع های بجا و نابجا را اصلا و ابدا نمی فهم.
یک گزارش درباره لغو پروازهای مستقیم به آنتالیا نوشته ام برای روزنامه اعتماد که شاید پس فردا کار شود، بی حرف پیش به قول مادرم! به نظرم گزارش جامعی است. اگر سرتان گرفت ( به قول یزدی ها ) و خواندید آماده پذیرش هر گونه انتقاد و پیشنهادی هستم.
اظهار نظر درباره آدمها را بگذارید برای زمانی که صاحب قدرتی می شوند و مقامی می گیرند. آن وقت دیگر توی ذوق آدم نمی خورد!

