تبليغاتX
جزيره بي خيالي

جزيره بي خيالي

یک كم سینما، یک کم فوتبال، یک کم کتاب... یک کم همه چی! از سحر طلوعی

"بورات" برای آنها که دلشان لک زده برای یک خنده درست و حسابی از ته دل، دست انداختن این و آن و دیدن کثافت کاری و به قول امروزی ها جوات بازی، فیلم خوبی است. از دستش ندهید. DVD تر و تمیزش توی دست فروشنده های کنار خیابان به وفور یافت می شود. بورات برای آنها که دغدغه دهکده جهانی و جهان وطنی و حفظ احترام ملیتها را دارند به منزله فحش ناموس است، اما خب باید بگویم که همه ما گاهی فقط گاهی در زندگی مان دست به دامن فحشهای ناموسی می شویم، پس بی هیچ احساس گناه و عذاب وجدانی بورات را ببینید و به بلاهت و حماقت یک روستایی اهل قزاقستان که می رود به آمریکا و ... بخندید. نترسید به آرمانهای انسانی تان خیلی بر نمی خورد.

سرجوخه اعتراف می کند دلش برای کریس ویلتون، همان تنیسور ایرلندی فیلم Match Point که با آن اظهار نظر میخکوب کننده تکلیفش را با ببیننده ها و مهمتر از همه با خودش روشن کرد و گفت که ترجیح می دهد خوش شانس باشد تا یک آدم خوب، تنگ شده حسابی. سرجوخه عاشق آدم بدهای سرراست است که با خودشان رودربایستی ندارند. سرجوخه حالش خوب است و از اعترافش هم اصلا خجالت نمی کشد!

+ نوشته شده در  Thu 11 Jan 2007ساعت 10:38 PM  توسط سحر طلوعي  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

یک ژنرال، ژنرال است و یک سرجوخه، سرجوخه. ژنرال فرمان می دهد و سرجوخه هرچقدر هم که یاغی و فراری باشد باز هم باید سرش را بالا بگیرد، پا بکوبد و بله قربان را فراموش نکند؛ یک بله قربان ابدی برای بالا رفتن و بزرگ شدن. این را ژنرالها برای سرجوخه ها حکم می کنند. سرجوخه غر زد، اما پا کوبید. غر زد، اما بله قربان گفت. غر زد، اما کارهای نیمه کاره پادگان را تمام کرد، توهین شنید، تحقیر شد و زخم خورد. غر زد، اما دهانش را بست و دندان هایش را به هم فشرد تا زخمهای چرکینش سر باز نکند، تا بزرگ شود. سرجوخه مدتی است فقط آب دهانش را قورت می دهد و به رد کبود زخمهایش نگاه می کند تا بزرگ شود، تا ژنرال به قولش عمل کند؛ شاید. اما نه دیگر چیزی می گوید و نه غر می زند. سرجوخه یله و بی دفاع وارد میدان می شود. او می خواهد تا مرز دیوانگی برود و جنون را تجربه کند؛ از تجربه کردن لذت می برد، حتی اگر ببازد و تمام کند. سرجوخه می خندد، از ته دل.

+ نوشته شده در  Sun 7 Jan 2007ساعت 9:7 PM  توسط سحر طلوعي  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

جنگ برای سرجوخه تمامی ندارد. آرامشی در کار نیست. سرجوخه خسته و زخمی وسط میدان مین نشسته و چشمهایش را بسته. می خواهد غزل بخواند. غزل خداحافظی اما نه، حوصله مردن هم ندارد لامصب. شاید هم وجود، نمی داند. دلش هوای غزل خاموشی کرده، شعر فراموشی. می خواهد خودش را از یاد ببرد. خودش را و همه زخمهایش را. اگر کلاغهای خبرچین بگذارند و سرجوخه را به حال خودش رها کنند.

+ نوشته شده در  Fri 5 Jan 2007ساعت 4:20 PM  توسط سحر طلوعي  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

از دست سروش با این دعوتهایش!

+ حساس و بد اخلاقم، اما عمرا بخاطر اینکه کسی زنگ نزد و نگفت که من هم کارت دارم و برای جمعه دعوت شده ام غصه نمی خورم.

+ از آدمهایی که رک و راست حرف نمی زنند و جرات ندارند خودشان را تعریف کنند بیزارم.

+ دوران کودکی و نوجوانی خدای اعتماد بنفس بودم، اما حالا دروغ چرا کم آورده ام. شاید هم بی حال و تنبل شده ام. درست نمی دانم!

+ بدم نمی آید سقوط آزاد را همین الان تجربه کنم، باور کنید.

+ بی خیال یلدا بازی و اعتراف و این حرفها، این روزها بخاطر دیدن پنهان، اینک بهشت، مارادونا، چاقو در آب و ... آنقدر خوشحالم که اصلا حوصله ندارم به خزعبلات فکر کنم. بگذارید کمی هم شیرینی مزه کنم.

+ نوشته شده در  Sat 23 Dec 2006ساعت 4:21 PM  توسط سحر طلوعي  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin