تبليغاتX
جزيره بي خيالي

جزيره بي خيالي

یک كم سینما، یک کم فوتبال، یک کم کتاب... یک کم همه چی! از سحر طلوعی

تا به حال نه یک کلمه هری پاتر خوانده ام و نه یک سکانس از فیلمهایش را دیده ام. اتفاقی نیفتاده،  افتاده؟ راستش اصلن گرد و خاک این پسر و رفقایش را نمی شناسم.

ده هفته ای می شود که برای کافه شرق (ضمیمه پنجشنبه های روزنامه شرق) و در صفحه سون آپ می نویسم. می گویند خوب شده، خودم نمی دانم شده یا نه. گذرتان افتاد یک دستی تکان بدهید، سوتی بزنید و اخمی بکنید بدانیم دنیا از چه قرار است. ریش و قیچی دست شما.

آقای روبرت برسون عزیز یادم باشد آن دنیا درباره سینما، ریتم، هیجان و البته الاغهای عاشق و قدیس! با هم گپ بزنیم. از بخت خوبتان حتی الاغهای آن دوره هم موجوداتی فهیم، متشخص و مامانی بوده اند. 

اگر مشکل کم خوابی و یا بی خوابی دارید، فیلم بالتازار آقای برسون را تماشا کنید. DVD مربوطه را داخل دستگاه گذاشته، مشکل خود به خود حل می شود.

+ نوشته شده در  Sat 21 Jul 2007ساعت 2:55 PM  توسط سحر طلوعي  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

بحث کردن دیگر ارزشی ندارد. طرف مقابلت به حرفهای تو گوش نمی دهد. او از قبل تصمیمش را گرفته و رایش را صادر کرده. گفتگو کار بیهوده ای است. اعصاب خرد کردن بیخود است و هیچ لذتی به تو نمی دهد... به جهنم! اصلن شما درست می گویید. همیشه، همه جا...

این روزها فقط فیلم دیده ام، کلاسیک، غیر کلاسیک، قاطی پاتی؛ آخرین وسوسه مسیح(اسکور سیسی)، پارتی و صبحانه در تیفانی(بلیک ادواردز)، و مادرت را هم ...(آلفونسو کوارون) و ... از کل کل های حال به هم زن و روی اعصاب که بهتر است. 

پ.ن: عالیجناب فکر می کند من باید به صورت تلپاتیک تمام نگفته هایش را بخوانم، بدانم و اجرا کنم.

+ نوشته شده در  Wed 18 Jul 2007ساعت 1:24 PM  توسط سحر طلوعي  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 ترس کار هر روز من شده است. حالا وقتی آن بوی آشنا را نفس می کشم، می لرزم، دهانم خشک می شود و اضطراب دلم را مچاله می کند. من این بازی را بلد نیستم. کی تمام می شود؟

+ نوشته شده در  Fri 6 Jul 2007ساعت 9:44 PM  توسط سحر طلوعي 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

اینکه آدم گاهی انگشتش را بکند توی چشم بعضی ها، خوب است. خوشحالم، لذت بردم.
+ نوشته شده در  Mon 2 Jul 2007ساعت 2:53 PM  توسط سحر طلوعي 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

مسعود کیمیایی عاشق وسترن، هفت تیر، کلاه شاپو و آدمهایی است که دهنشان را موقع حرف زدن کج می کنند و سیگار به لب همچین شل و یک وری می خندند و ... مسعود کیمیایی هفت تیر کشی را خوب حرف می زند، شیرین تعریف می کند، اگر پای صحبتش بنشینی و او از فورد و وین و ... بگوید. دلت غنج می رود وقتی سرش را پایین می آورد و ریز ریز و تو یقه و گاهی با ادا از سینما و افسانه ها و اسطوره هایش حرف می زند؛ انگار همه آنها را بازی کرده یا شاید هم زندگی... اما از اصل و اساس هفت تیر کش نیست. رمز و راز هفت تیر کشی را مثل چاقو کشی بلد نشده. پس تماشاگران رییس حق دارند به آن کمدی خیابانی سیامک و رفقا قاه قاه بخندند و ...

ای کاش رییس فقط همان سکانس سینما رکس بود و دوربین کیمیایی هرگز از آن خرابه به یادماندنی خارج نمی شد. دم نیم بند دیدار دو رفیق قدیمی که حتی همدیگر را به آغوش نمی کشند و خیلی خیال خلوت و دوره دوران خصوصی هم ندارند، می ارزد به تمام لحظه های بی رمق و خنده آور خط و نشان کشیدن سیامک برای رقیب و ور رفتن با آن کلت لعنتی که نمی فهمم از کجا از کی و چرا سر و کله اش توی سینمای کیمیایی پیدا شد؟ سکانس سینما رکس سینمای کیمیایی است، نه آن جولانگاه دل آشوب کننده رقص و پایکوبی مهمانی رییس و صحنه های راز بقایش که دست کم از برنامه های حیات وحش تلویزیون ندارد.

نمی دانم این چه ویری است که پولاد باید برای پدرش بازی کند؟ او حقیقتن عصاره فین فین کردنهای مداوم، کج و کوله کردنهای اغراق شده لبها و آب دهن قورت دادنهای بی موقع است. کار کیمیایی به کجا کشیده که دلش به مهناز افشار، پولاد کیمیایی، بهرام رادان، لعیا زنگنه، فروتن و ... خوش شده؟ جمعی جوان فقط خوش بر و رو و خوش پوش (در این ویژگی دوم باید پذیرفت هنوز هیچکدامشان به پای خوش لباسی خود آقای کارگردان نمی رسند) که قرار است بار بهروز وثوقی و پوری بنایی و فریماه فرجامی و گلچهره سجادیه را به دوش بکشند! بار سنگینی است و اینها اینکاره نیستند. مهناز افشار دستش نیامده عاشقی زنهای فیلمهای کیمیایی را نباید آنقدر ننر و بی جنم بازی کند. لعیا زنگنه مانده تا بداند " اگه تا آخرش هستی این سرنگ و بشکنم، اگه نیستی من به این زندگی عات کردم"را چطور ادا کند که نم اشک را بنشاند توی چشمهای عاشق رضا... چرا کیمیایی بی خیال این ها نمی شود؟ هر چند که غیر اینها هم توی این سینمای ایران پیدا نمی شود، اما دست کم می شود کمتر سراغشان رفت. اصلن اگر کیمیایی سراغ این نسل نرود و با نسل رضا و خودش سر کند بهتر است. کیمیایی این دوره اکس پارتی و دوپس دوپس و بالا و پایین کردن جردن را بلد نیست، نمی شناسد و این است که رییس، کمدی آقای کارگردان می شود. ای کاش کیمیایی بگذارد این آخری ها خاطره دندان مار، ردپای گرگ، گاهی اعتراض، شاید حکم، برای ما محترم و عزیز بماند. قیصر و گوزنها که جای خود دارد...

+ نوشته شده در  Thu 28 Jun 2007ساعت 10:18 PM  توسط سحر طلوعي  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

نه، عالیجناب اشتباه کردید. نام، نشانم نبود. هویت، حس مرموز مالکیت و زنده بودن است؛ به حساب آمدن و شماره شدن... نه، زنده نیستم. اصلن نیستم.  

+ نوشته شده در  Wed 27 Jun 2007ساعت 1:19 PM  توسط سحر طلوعي 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

این روزها من نقش آن کارگر ساختمانی را بازی می کنم که آجر می اندازد بالا؛ همان قدر بی هویت، همان قدر بی نشان. عالیجناب! حواستان هست که؟ ای کاش می دانستم چه نقشه ای در سر دارید.

+ نوشته شده در  Sat 23 Jun 2007ساعت 12:39 PM  توسط سحر طلوعي  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin