تبليغاتX
جزيره بي خيالي

جزيره بي خيالي

یک كم سینما، یک کم فوتبال، یک کم کتاب... یک کم همه چی! از سحر طلوعی

"فیگارو: سارکوزی جاسوس موساد از آب در آمد"

کیهان اگر می خواهد دروغ های شاخدار خبرگزاری فارس را منتشر کند، دست کم نکات زیر را فراموش نکند:

۱. نسبت فیگارو به سارکوزی مثل نسبت کیهان به احمدی نژاد است. ( فیگارو محافظه کارترین روزنامه فرانسه و طرفدار دست راستی ها است. اصلن بوی جوراب سارکوزی از کفش فیگارو در می آید.)

۲. فیگارو آنقدر به سارکوزی وفادار است که حتی خبر اختلافات خانوادگی رییس جمهور و همسرش را در صفحه اول منتشر نمی کند و اصلن چشم هایش را روی خبر جدایی احتمالی سیسیلیا و سارکوزی می بندد.

۳. کیهان می توانست خبر فارس را ویرایش کند و برای باور پذیر شدن این ادعا به جای نام فیگارو، از اسم روزنامه لیبراسیون استفاده کند. ( لیبراسیون چپ گرا سایه سارکوزی و راست ها را با تیر می زند)

۴. خبر مرگ مارادونا، خبر مسلمان شدن کاکا، خبر فوت فرح پهلوی و حالا هم که ادعای جاسوسی سارکوزی برای موساد. فارس کی دست از این دروغ پردازی هایش بر می دارد؟

۵. بس است دیگر. خوب که بو بکشید می فهمید گندش در آمده...

+ نوشته شده در  Wed 17 Oct 2007ساعت 1:10 PM  توسط سحر طلوعي  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 مرد صورت سنگی روسیه به ترور در ایران تهدید شده است! پوتین در تدارک سفر به تهران است.

پ.ن: پوتین می خواهد دبه در بیاورد، دنبال بهانه می گردد؟!

+ نوشته شده در  Mon 15 Oct 2007ساعت 1:17 PM  توسط سحر طلوعي 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

برای مرهم گذاشتن بر عقده های ناسیونالیستیِ مان بد نیست بدانیم این خانم دوریس لسینگ که جایزه نوبل ادبیات 2007 را برده، متولد ایران است؛ کرمانشاه. به اینجا هم سر بزنید بد نیست. وقتش است بزرگمهر یک بار دیگر بنویسد "پدر بزرگ مادری شکسپیر هم ایرانی بود!" ( چلچراغی ها می دانند چه می گویم )

پ.ن۱: راستش لینک مطلب بزرگمهر را نتوانستم پیدا کنم. چلچراغ؟ سایت؟ آرشیو؟ شوخی می کنید.

پ.ن۲: بلاگرولینگ می خواهم! وبلاگز وسط کار سکته می کند.

+ نوشته شده در  Sat 13 Oct 2007ساعت 12:44 PM  توسط سحر طلوعي  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دست سنگین مردان افغان، حرمسراهایشان حتی در اوج تنگدستی، بردگی زنان، بی سوادی، فقر و ... همه آن چیزهایی است که از افغانستان می دانیم. اگر با سابقه بادبادک باز می خواهید هزار خورشید درخشان را شکار کنید، متاسفم چیزی گیرتان نمی آید. خالد حسینی همه حرفهایش را با بادبادک باز زده و چیزی جز سیاهی معمول و قابل پیش بینی برای خواننده های کتاب جدیدش تدارک ندیده. آن پایان خوش ماجرا هم شاید فقط برای چند لحظه دریچه ای باز می کند تا همه آن نفسهای خفه شده را بیرون بفرستید، مبادا غمباد بگیرید.

هزاران خورشید درخشان را با ترجمه بیتا کاظمی نشر باغ نو خوانده ام. ترجمه اش چنگی به دل نمی زند. وقتی به جای فعل گذاشتن مترجم از فعل نهادن استفاده می کند یعنی یک جای کار می لنگد. دست کم من با این ادا و اطوارهای فاخر نویسی کنار نمی آیم.  

پ.ن: هیچ وقت فکر نمی کردم کسی دلش برای آن صفحه های ورزشی چلچراغ که فقط چند هفته مسوولش بودم تنگ شود، اما ایمیل های گاه به گاه و این حرفها که خیلی اتفاقی پیدایشان کردم می گوید که تنگ شده. می گوید آن صفحه ها به یاد کسی مانده ... ممنون.

+ نوشته شده در  Wed 10 Oct 2007ساعت 3:9 PM  توسط سحر طلوعي  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

از این به بعد کامنت پرت از موضوع نداریم. ( حتی شما دوست عزیز! )

پ.ن: کامنتت حذف شد. کسی که توصیفش کرده بودی از خودم برای خودم عزیزتر و محترم تر است. 

+ نوشته شده در  Tue 9 Oct 2007ساعت 12:7 PM  توسط سحر طلوعي 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

+ فکر کنم آرش خوش خو باعث آشنایی من با آقای لوبیچ بود، آقای ارنست لوبیچ. دستش درد نکند، باعث خیر شد. بیوه خندان،  دردسر در بهشت و بودن یا نبودن را دیده ام. یاور بقیه فیلم هایش را هم اگر این آقای فیلمی استاد کند لطف کرده. ( از این جمله آخری حالم به هم می خورد، جور دیگر بلد نبودم بنویسم )

+ آقای لوبیچ از آشنایی تان بسیار خوشبختم. از اینکه برای خندادن من انگشت توی چشمم نکردید و خودتان را به در و دیوار نزدید بسیار سپاسگزارم. از اینکه خانمهای فیلم هایتان زار نمی زنند، تلاش می کنند، باهوش هستند و می شود رویشان حساب کرد بیشتر سپاسگزارم. از اینکه اهل آب بستن توی فیلم هایتان نبودید، بی خود و بی جهت قضایا را کش نمی دادید و وقت سرتان می شده واقعن متشکرم. از آلمانی ها این همه نمک بعید بود... آقای لوبیچ! خدا بیامرزدتان.

+ آقای خالد حسینی با شما هم می خواستم چند دقیقه ای گپ بزنم، درباره این کتاب جدیدتان، هزار خورشید تابان، باشد برای بعد. عیش فیلمهای لوبیچ نباید منقص شود.

+ تبم آنقدرها شدید نیست که بخاطرش مرخصی بگیرم. حتی گلو دردم هم چندان اهمیت ندارد... اما تا دلتان بخواهد مرخصی گرفته ام. خب راستش ظرفیتم تمام شد. از Ipod ام دیگر کاری بر نمی آمد.

+ فیلم و کتاب تنها همبازی های این روزهایم هستند، مدتی است به توپ لگد نزده ام ( ور رفتن با توپ، حتی دو ساعت مانده به امتحان عادت کوفتی به جا مانده از سالهای دور من است، که متاسفانه این جا، سر کار، هیچ کس درکش نمی کند. عادت آدم وارانه ای نیست، اما ترکش موجب بیماری شده ).

+ نوشته شده در  Fri 5 Oct 2007ساعت 8:0 PM  توسط سحر طلوعي  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

صدای ipod را تا آخر زیاد می کنم که نشنوم.

صدای ipod را تا آخر زیاد می کنم که فراموش کنم.

صدای ipod را تا آخر زیاد می کنم که متوجه هیچ کس و هیچ چیز نباشم.

صدای ipod را تا آخر زیاد می کنم که ...

پ.ن: دستمال کاغذی را می توان دوبار مصرف کرد؟

+ نوشته شده در  Sun 30 Sep 2007ساعت 6:52 PM  توسط سحر طلوعي 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

شب تا صبح توی سرم وول می خورد. فکر کنم موش است، موش فاضلاب یا یک گوساله، یا شایدم ج.خ. شب تا صبح حرف می زند. کلمه هجوم می آورد، چنگ می اندازد با سر پنجه های قوی و خونین. شلاق می زند، ردش می ماند؛ خونِ مرده، گندیده. توهین، دروغ، من اشتباه کردم، اما او مدام تکرار می کند. سرم کرخت می شود، هیچی نمی فهمد، گیج می خورد و گم می کند. کسی مرگ، نقد می فروشد؟

پ.ن: مثل خر توی گِل گیر کرده ام. مطلقن بن بست و مطلقن شکست.

+ نوشته شده در  Thu 27 Sep 2007ساعت 8:51 AM  توسط سحر طلوعي  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin