+ تکراری شده بود یا هر چیز دیگر به پیشنهاد دوستان و آشنایان انقلاب ساختاری کردم. نمی دانم مقبول افتاده یا نه، اما خب برای مدتی بد نیست. از پیشنهاد علی اکبری، شروین و حامد به خاطر قالبهایش ممنون.
+ دلش سفر می خواست؛ دور ِدور، اما نه سفر به پشت کوه های شمیران و سلولهای تنگ و تاریک... روزی که برای خداحافظی آمد آرزو کردم یک جای بهتر دست به قلم شود. ای کاش زبانم لال می شد و آرزو می کردم همین جا بماند، نه که نصیبش آن سلول های تنگ و تاریک پشت کوه های شمیران شود.
پ.ن: آدم فروش ها چاق و گنده اند، بوی گوشت و خون می دهند. بوی گند پول و معامله از هیکلشان بلند می شود. تو که سلطان را دیده ای. صحنه کبابی، تیکه ـ کنایه های سلطان به آدم چاقه را یادت می آید؟... آدم فروش ها این شکلی اند.


