تبليغاتX
جزيره بي خيالي

جزيره بي خيالي

یک كم سینما، یک کم فوتبال، یک کم کتاب... یک کم همه چی! از سحر طلوعی

+ تکراری شده بود یا هر چیز دیگر به پیشنهاد دوستان و آشنایان انقلاب ساختاری کردم. نمی دانم مقبول افتاده یا نه، اما خب برای مدتی بد نیست. از پیشنهاد علی اکبری، شروین و حامد به خاطر قالبهایش ممنون.

 

+ دلش سفر می خواست؛ دور ِدور، اما نه سفر به پشت کوه های شمیران و سلولهای تنگ و تاریک... روزی که برای خداحافظی آمد آرزو کردم یک جای بهتر دست به قلم شود. ای کاش زبانم لال می شد و آرزو می کردم همین جا بماند، نه که نصیبش آن سلول های تنگ و تاریک پشت کوه های شمیران شود.

 

پ.ن: آدم فروش ها چاق و گنده اند، بوی گوشت و خون می دهند. بوی گند پول و معامله از هیکلشان بلند می شود. تو که سلطان را دیده ای. صحنه کبابی، تیکه ـ کنایه های سلطان به آدم چاقه را یادت می آید؟... آدم فروش ها این شکلی اند.

+ نوشته شده در  Mon 19 Nov 2007ساعت 12:30 PM  توسط سحر طلوعي  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

شما که روبروی من می نشینید و از بی اعتنایی مسوولان روزنامه به سرویستان دلخورید که چرا برای حضورتان در نمایشگاه مطبوعات هیچ زمانی در نظر نگرفته اند و ماجرای مشابه من را به رُخم می کشید: "که گویا فقط ما دو گروه از درجه اعتبار ساقطیم"، باید خدمتتان عرض کنم اشتباه می کنید. دست کم در رقابت های ساقط شدن از درجه اعتبار، من پیشکسوت ترم! ضمنن، گروه مگر یک نفری هم می شود؟ پس من را اصلن به حساب نیاورید.

پ.ن۱: مدت ها است حماسه هایی از این دست در روزنامه زیاد خلق می شود.

پ.ن۲: به قول آرش خوشخو "همین ِ که هست!"

+ نوشته شده در  Wed 14 Nov 2007ساعت 12:57 PM  توسط سحر طلوعي 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

شما می توانید عکس مسجد امام اصفهان را به جای مسجد شیخ لطف الله در روزنامه به مردم قالب کنید و صدایش را هم در نیاورید، چرا؟ چون به کسی بر نمی خورد (شیخ لطف الله مرحوم به گور جد و آباد و خودش بخندد اگر جیک بزند). حتی می توانید سر خود در روزنامه نام کشورها را عوض کنید و به جای "مالاوی" بنویسید "مالی" و به روی خودتان هم نیاورید. اتفاقی نمی افتد که، چرا؟ چون مالاوی کشور دوست، برادر و چفیه به گردن ما که نیست. گاهی حتی می شود نوشت "رایس، وزیر امور خارجه فرانسه" و نگران اعتراض کاندولیزا و رگ گردنی های فرانسه هم نبود. چرا؟ چرایش را دیگر شما از من بهتر می دانید. همه اینها را بی دغدغه می توانید بنویسید، اما اگر دو خط بنویسید " سیاست بسته و به تبع آن اقتصاد همیشه دولتی کشورهای آمریکای لاتین معمولن روی خوش به اصول تجارت آزاد و خصوصی نشان نمی دهد" مرتکب گناه کبیره شده اید. اینجور مواقع همه عوامل روزنامه ذره بین می گذارند روی صفحه شما و با قلم حسابرسی می کنند. چرا؟ چون این دو جمله می تواند بار خاطر ونزوئلا و بولیوی که از بخت بد نقش رفقای فابریک ما را در عرصه بین المللی بازی می کنند، شود و خواب آرام را از آنها بگیرد. اگر بنویسید "ساپاته رو، نخست وزیر اسپانیا، به چاوس گفت: اسنار با رای مردم انتخاب شد، با رای مردم هم جایش را به نفر بعدی داد"، زبانم لال، رویم به دیوار، گویا فحش ناموس به چاوس داده اید ( چاوس را هم که می شناسید؛ همانی است که اگر خدای نکرده آمریکا به ایران حمله کند، قرار است نقش فشار از پایین را برای ما بازی کند ).

پ.ن: اگر چاوس آن پیراهن سرخش را در بیاورد قول می دهم کاری به کارش نداشته باشم. باور کنید این بی آبرویی ها به ما پرسپولیسی ها نمی آید.

+ نوشته شده در  Mon 12 Nov 2007ساعت 10:32 AM  توسط سحر طلوعي 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

آشپزی رمی حرف ندارد

محال است آدم عاقل به غذای آشپزخانه ای که در قرق موش ها است لب بزند، اما این والت دیزنی لعنتی آنقدر قدرت دارد که آدم را وادار می کند حتی دستپخت آنها را هم امتحان کند! مقاومت نتیجه ای ندارد، پیروزی از آن موش ها است. بله همه چیز زیر سر امپراطوری والت دیزنی است و این راتاتوی لذیذ و فراموش نشدنی اش. راتاتوی قدرت نمایی دوباره والت دیزنی و موجودات عمومن غیر آدمیزادی اش ( کوتوله ها، هیولاها و انواع حیوانات ) است، در برابر انسان. موجوداتی که اعمال انسانی را صدبار بهتر از مدعیانش انجام می دهند. بنگاه انیمیشن سازی والت دیزنی بیش از ۸۰ سال است که عقل کل ها را دست می اندازد، ضعفشان را به رخشان می کشد و خونسردانه به ریش اشرف مخلوقات می خندد؛ از سپید برفی اسیر در دام آن عجوزه پیر و آلیس کنجکاو در سرزمین عجایب گرفته تا آشپزهای ماهر پاریسی راتاتوی، همه و همه دست به دامن جانورانی هستند که نقش دایه و مهتر آدم ها را بازی می کنند، راهنماهای قابلی هستند و ... این بار نوبت موش ها است که دست به کار شوند و آبروی تنها بازمانده آشپز ماهر پاریس را بخرند. موش ها قول می دهند مچ منتقد یک دنده و بد قلق مجله رستوران های پاریس را بخوابانند و به این ترتیب است که راتاتوی برای ما سرو می شود. برد بیرد  ،کارگردان راتاتوی، بی سر و صدا موش ها را به زندگی آدم ها وارد می کند، موش هایی که طاعون ندارند و به راحتی در آشپزخانه رفت و آمد می کنند، آشپزی رمی موشه حرف ندارد.

1. والت دیزنی تا امروز حریف قدری برای انسان ها بوده است؛ انسانهای مغروری که دست کم بر پرده سینما به همه خواسته هایشان رسیده اند و خدایی کرده اند. باید سپاسگزارش بود.

2. راتاتوی زندگی با موشهای جوی های خیابان ولیعصر را برای ما راحت تر می کند.

3. اگر بگویم هنگام تماشای فیلم درست وقتی که اگو تصمیم گرفت تکه ای راتاتوی داغ به دهان بگذارد ناخودآگاه فوت کردم حتمن به حماقتم می خندید، اما راتاتوی به همین اندازه تاثیرگذار است.

+ نوشته شده در  Thu 8 Nov 2007ساعت 9:30 PM  توسط سحر طلوعي  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

چاوس با آن پیراهن سرخ و شعارهای آتشینش درمخالفت با سرمایه دارها و دنیای کاپیتالیسم آنچنان دل از جمهوری اسلامی ایران برده که روزنامه ها از ترس قاضی معروف و دوستان ، عکس دست بوسیدنش را مخفی می کنند. متحد ما را باش که با یک سوت رییس جمهورمان را به کاراکاس می کشاند تا از مبارزه با استکبار و زمین زدن بوش و رفقا بگوید، از طرفی بوسه بر دست نماینده دنیای پول می زند و تمام قد تا می شود.

1. این عکس باید اینجا چاپ می شد تا آن که می خواهد با سیصد تومن در روز اوضاع را بالا و پایین کند، چیزی نصیبش شود که خب سانسورچی های روزنامه نگذاشتند بشود. (چاپ شدنش روزنامه را تذکر لازم می کند که چرا برای متحد ایران گربه رقصانده ای؟) وگرنه این صفحه را آنی می خواند که برای راست و درست اطلاعات هزینه می کند و از این وبلاگ به آن یکی سرک می کشد.

2. یقینن خانم نائومی کمپبل معلم کلاس اول آقای چاوس نبوده.

3. سوپر مدل انگلیسی فرزند دنیای سرمایه داری است وگرنه که چپها قرار کرده بودند با کلاه بره و اورکت های زمخت همه جهان را فتح کنند. آنها را چه به مد و فیگورهای آنچنانی کمپبل و دوستان؟

4. حیف این پیراهن سرخ نیست که به تن دلقک لاتینی رفته؟

+ نوشته شده در  Sat 3 Nov 2007ساعت 8:14 AM  توسط سحر طلوعي  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

بد موقعی از راه رسیدید. این ماشین پنچر بود. حالا پنچر هم که نه کم باد که بود. دست گذاشتید پشتش، دست گذاشتیم. هل دادید، هل دادیم. راه افتادیم همه با هم. کلاچ، دنده یک، دو، سه ... بالا، پایین خوش بودیم دیگر. راه برای رفتن بود، ما هم طالب. اما حالا ... چه می دانم ناسپاسی کردیم دیگر. ناسپاسی نه، نامردی کردیم. نامردی درست تر است. خداحافظی آداب داشت، اما به جا نیاوردیم. پیاده کردن رسم داشت، جا داشت، ما اما همه چیز را از یاد بردیم.

پ.ن۱: شرمنده قلم خواباندن جنم می خواهد که من نداشتم.

پ.ن۲: ما جز امضای این طومار دیگر چه کاری بلدیم؟ 

+ نوشته شده در  Wed 31 Oct 2007ساعت 8:19 PM  توسط سحر طلوعي 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 سحر! پوتین و دریاچه خزر را فراموش کن. به چاوس هم کاری نداشته باش. عکس دختر فلسطینی در  حال تمرین موج سواری با ستاره آمریکایی این رشته را هم از توی صفحه ات حذف کن. سحر! یادت باشد حماس شوخی بردار نیست. برای کاسترو هم بهتر است از عبارت "سیاستمداری که به صندلی قدرت چسبیده و ... " استفاده نکنی. اگر هم نوشتی مطمئن باش خط می خورد!

 خانم! مانتو سایز شما نداریم.

پ.ن۱: برای دیوانه شدن همیشه و همه جا به اندازه کافی بهانه وجود دارد. حتی وسط یک مانتو فروشی!

پ.ن۲: چقدر دلم می خواهد بعضی فیلم ها را دوباره و سه باره و چندباره ببینم، اما نمی شود؛ وقت لعنتی کمیاب شده و تکرار لذت بردن مایه حسرت.

+ نوشته شده در  Tue 30 Oct 2007ساعت 10:31 PM  توسط سحر طلوعي  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

گاربو می خندد

فکر می کنید چه کسی می تواند کلاه بره یک کمونیست دوآتشه متعصب را بردارد و به جایش یک کلاه بوقی مسخره بگذارد؟ 

این کلاه برداری بزرگ فقط و فقط از لوبیچ برمی آید. نینوچکای لوبیچ همه آرمان های چپ را به بازی می گیرد، دست می اندازد و سکه یه "بوسه" می کند. بوسه ای که به استالین و زندان های مخوف سیبری می خندد.

 لوبیچ با نینوچکا شما را به صرف یک لبخند دعوت کرده. ضیافت باشکوهی است. از دست ندهیدش.

پ.ن: عاشق صدای گرتا گاربو شده ام. خنده هایش مقتدرانه و تاثیرگذار است.

+ نوشته شده در  Tue 23 Oct 2007ساعت 6:14 PM  توسط سحر طلوعي  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin