نیکولا سارکوزی و کارلا برونی بالاخره با هم ازدواج کردند. اورولین، پسر خانم برونی هم از این به بعد نیکولا را پدر صدا می زند!
یک كم سینما، یک کم فوتبال، یک کم کتاب... یک کم همه چی! از سحر طلوعی
نیکولا سارکوزی و کارلا برونی بالاخره با هم ازدواج کردند. اورولین، پسر خانم برونی هم از این به بعد نیکولا را پدر صدا می زند!
یک شهروند اصیل، یک انسان متمدن امروزی، چه می دانم اصلن یک جوانمرد، یک لوطی خوش مرام پیدا نمی شود این کافه نادری ما را نجات دهد؟ یک کسی که آستین بالا بزند و رگ غیرت پایتخت نشینان را کمی فقط کمی قلنبه کند که برای ماندگاری نوستالژیک ترین عمارت به جامانده از دهه رشک برانگیز شهر سر از گریبان بی تفاوتی در آوردند و این نوحه سرایی رخوت آلود را کنار بگذارند. کافه نادری برای ماندن، برای خاطره نشدن محتاج ناله نیست، دست به دامن پول دارهای خوش مرامی است که معمولن توی فیلمها سر و کله شان پیدا می شود. از آنها که سر بزنگاهها مثل یک فرشته از آسمان پایین می آیند و مسافران تراژدی را به مقصد "هپی اند" پیاده می کنند. بی رودربایستی گره بدست پولدارهای خوش ذوق باز می شود که درد خیابان نادری، پیراشکی خسروی، خودنویس فروشی پارکر و ... داشته باشند حالا رگ نوستالژیکشان هم که گل نکند حرف گوش کن باشند. اصلن پولشان را در بیاورند و کسب و کارشان را بکنند. دنیا دنیای پول است دیگر، بر منکرش هم لعنت.
حتمن باید فاجعه بم باشد که کیمیایی بغض کند و آیدین آغداشلو زانوی غم به بغل بگیرد... ای بابا کافه نادری خاطره یک نسل است؛ یک نسل که ادعای طلایی بودن دارد. خب کمی از عیارهایش را برای حفظ این کافه نشان بدهد. آستین بالا بزنند تنها نمی مانند. بلدند مثل آن پهلوان نامی لنگ ببندند و خاطره ثبت کنند؟
ای کاش وسط غایله کافه نادری پای دولتی ها به خصوص اهالی مهرورز به میان نیاید. آنها امامزاده هایی هستند که کور می کنند، اما شفا در کارشان نیست. اصلن چه حاجت به حضور آنها. بگذارید یک کار کاملن مدنی و دور از پزهای سیاسی و ادا و اطوار بکنیم. پس کی این رگه های شهروندی مان که اینهمه ادعایش را داریم گل می کند؟
همیشه نصفه و نیمه حرف می زند؛ جویده، جویده و تو یقه، مثل جاده هراز و چالوس، پر پیچ و خم. رک و راست حرف دلش را نمی زند. دل؟ شوخی غم انگیزی است. دل ندارد که، یا دارد گاهی گمش می کند. آنونس می دهد؛ "چیزی نمونده تا تموم بشه". چی؟ "هیچی! اصلن یادم رفت. چیز مهمی نبود". حرف نمی زند که لعنتی. بازی می کند، عاشق بازی کردن است... من می دانم چه مرگش است.
پ.ن1: من از خدا کوه ساختم؛ آنقدر بلند که حالا نشسته روی قله و حواسش به این پایین نیست.
پ.ن2: اس ام اس؟ تلفنی؟ شاید هم حضوری؟
پ.ن3: حال من خوب است.
وسایل گرمایشی؟ آهان! خب ما نمی دانیم این وسایل چه معنا و مفهومی دارد. دور هم خوشیم و روزنامه در می آوریم. دمای تهران همین الان منفی شش است و چشممان کور که این سرما در پنجاه سال اخیر شهر بی سابقه می نماید!
تعطیلات؟ آهان! خب ما مثل بچه آدم سرمان را می اندازیم پایین و می آییم سر ِ کار.
پ.ن: توی این سرمای کوفتی، کنترل دماغ از دست آدم در می رود!
۱. خبرنگار شبکه تلویزیونی الحرة در گفتگو با جرج بوش، خلیج فارس را بدون پسوند به کار می برد و رییس جمهور آمریکا هم در جواب دست رد به سینه خبرنگار عرب نمی زند و پسوند فارس خلیج فارس را فراموش می کند. ( الحرة، دست پخت ایالات متحده برای عراقی ها است )
۲. VOA فارسی در ترجمه خبر و در بخش تصویری همانی را می گوید که می شنود؛ خلیج فارس بدون پسوند! ( لینک تصویری اش را پیدا نمی کنم. کمک کنید ). این شبکه در انتشار مکتوب و الکترونیکی خبر هم سوتی می دهد. هرچند که در دو مورد جبران مافات کرده، اما در ترجمه سوال بعدی اشتباهش را تکرار می کند.
این مخابرات لعنتی به قول اصفهانی ها "چه کِکِه ای گِلی چوق می کونِد" که نه می شود اس ام اس زد و نه مثل آدم با گوشی موبایل صحبت کرد؟!
چرا تیم ملی فوتبال ایران در استادیوم آزادی در بازی با هانزاروستوک لباس دومش را پوشید؟!
صفت جوان فقط برای جنس مذکر استفاده می شود؟!
نگران نباشید هیچ مسابقه جدیدی برگزار نشده. داستان بازی سایپا و سپاهان است و ماجرای ذکر گفتن های بی امان دایی و پیروزی تیمش. آنها که بازی را مستقیم از تلویزیون نگاه کرده اند می دانند قصه چیست؛ دایی ِ همیشه پرجنب و جوش و عصبی این بار تسبیح آبی رنگ را دستش گرفته بود و بی وقفه صلوات می فرستاد (آیت الله بهجت در دیدارش با اعضای این تیم گویا تاکتیک سایپایی ها برای غلبه بر حریفان را "نذر صلوات" تشخیص داده بوده است!).
حالا دایی هم به لیست سیاهکارهایی چون فرهاد کاظمی و امیر قلعه نویی و ... اضافه می شود. با این تفاوت که دایی دانش آموخته دانشگاه شریف است و آن دو از کوچه پس کوچه های جوادیه و خانی آباد آمده اند.
باز هم مذهب در ریاکارانه ترین شکل ممکن پایش را می گذارد وسط میدان. وسط میدانی که برد و باخت قاعده اش است و ارزش بازی کردن با اعتقادات را ندارد. توجیه تیم دایی در صورت باخت چه بود؟ اصلن اگر تیم حریف از تاکتیک یک ختم قرآن! در طول بازی استفاده می کرد نتیجه چه می شد؟ با این حساب باخت ایران به چین کمونیست خدا نشناس ! در جام ملت های آسیا چطور اتفاق افتاد؟
هیچ امیدی به بهبودی نیست. عقل، دانش و البته مسوولیت پذیری شکست و پیروزی برای ما نامفهوم است، حتی برای جماعت دانشگاهی. هنوز هم از شانس، طلسم، جادو و نهایتن کار خدا می گوییم . هنوز هم دروازه و دفاع را به چهارده معصوم می سپاریم. مسوولیت ایستایی و مقاومت سازه هایمان با این امام و آن امامزاده است. ما حتی سیاستمدارهایمان را هم با نذر و نیاز انتخاب می کنیم. یادتان می آید هواداران احمدی نژاد در خواب امام زمان را دیده بودند و... ای بابا ما حتی برای قضای حاجت و رفتن به دستشویی (توالت) هم از خدا مایه می گذاریم...
مذهب در کثیف ترین و بی اعتبار ترین شکلش با زندگی ما ایرانی ها وصلت کرده...فیلم فرمانروای ملکوت ( فرمانروای بهشت ) ریدلی اسکات را دیده اید؟ شاهزاده بالین برایمان توضیح می دهد مذهب را باید از زبان به قلب منتقل کرد و کمتر به بازی اش گرفت.
از لای کتابهای چندلر و هَمِت بوی ویسکی، باروت و بوی دلار به دماغ آدم می خورد. صدای جرینگ جرینگ پول خُرد و ژتونِ بساط پوکر و جک پاد، گوش آدم را پر می کند. از لای این کتاب ها می شود ترق ترق ِنشستن ِ تاس روی میز را شنید. با چندلر و همت می شود فهمید سیاه یعنی چه رنگی! تنها و یکه و یالقوز یعنی چه. حتی می شود کثافت را بو کشید و طعم خون را چشید، مشت و لگد خورد، درد کشید و مُرد. آمریکای چرک و نیویورک متعفن و مبهوت قماربازها و گنگستر ها را می شود میان این ها و این یکی ها پیدا کرد... آره برای همین ها است که عاشق داستان های سیاه دهه ۳۰ و ۴۰ آمریکا شده ام...
میان صفحات کدام داستان ایرانی بوی کباب و ریحان دربند را فرو دادم؟ صدای پول خردهای ته جیب مردان خسته (از آنها که قوز می کنند و راه می روند) را از کدام نوشته شنیدم؟ تهران همه چیز تمام ِ دهه ۴۰ و شر و شور سیاسی اش را توی کدام صفحه ها دیدم؟ جسد های شیشه ای کیمیایی بود یا کتاب های گلی ترقی؟