تبليغاتX
جزيره بي خيالي

جزيره بي خيالي

یک كم سینما، یک کم فوتبال، یک کم کتاب... یک کم همه چی! از سحر طلوعی

پرسپولیس "باید" قهرمان می شد. کج سلیقگی نکنید، منظورم دست دادن های پشت پرده و قرار، مدار کردن نیست. قراری مدار نشد؛ از روز هم روشن تر است. وقتی داور پنالتی نیمه اول را نگرفت و وقتی کاظمی با آن تکل فیل کُش روی کریم باقری اخراج نشد، یعنی قراری مدار نشده. اصفهانی ها اهل حساب هستند، کورنومتر را دستشان بدهید تا وقتهای اضافه را خودشان حساب و کتاب کنند.

 پرسپولیس "باید" قهرمان می شد. این "باید" از جنس "خواست عمومی" بود. انگار که رفراندومی در کار باشد. انگار که باید با "رای" برنده را انتخاب می کردیم. ( دوم خرداد ۷۶ را به یاد دارید؟ خاتمی به خواست عمومی رییس جمهور شد ) باور کنید اگر این لیگ قهرمانی جز پرسپولیس داشت از درجه اعتبار ساقط بود. بله، پرسپولیس "باید" قهرمان می شد تا ما روی زخم های کهنه و عمیقمان مرهم می گذاشتیم. باید قهرمان می شد تا چینی غرور شکسته سالیانمان را بند می زدیم.

چه خوب که این بار "خواست عمومی" با تقدیر و منطق سر یک سفره نشست و همدست شد. رب النوع فوتبال این بار خسته از منطق صرف، کار را نه تنها به دوش قضا و قدر که به دوش"خواست عمومی" گذاشت. از منطق چندان کاری بر نمی آمد. از نیکبخت خسته، الونگ مصدوم و کعبی نسبتن نا آماده نمی شد انتظار قهرمانی داشت، با منطق جور در نمی آمد. اما می شد دست به دامن "همگرایی" ساکنان سرخ آزادی شد. می شد به خواست جمعی آنها احترام گذاشت. پرسپولیس به احترام هواداران سرخ پایتخت قهرمان شد و به احترام  "بند زن" بی همتایش؛ افشین قطبی.

چینی بند زنی مستحق تر از او سراغ داشتید؟ نه. اصلن پرسپولیس را فراموش کنید، "افشین قطبی" باید قهرمان می شد. او حق داشت طعم لذیذ محبوبیت را به تمامی بچشد، آن هم جلوی چشمهای سرخ سلطان. لیگ خسته از نیش و کنایه های گزنده قلعه نویی، بازی های کلامی فیروز کریمی، خودخواهی های آزار دهنده دایی، عدم محبوبیت سپاهان و ...، جان تازه ای طلب کرده بود. قطبی آن جان تازه بود؛ بی نظیر و تک. نه بخاطر آنکه فارسی را شکسته و بامزه حرف زد، نه به خاطر آنکه نیکبخت را روی نیمکت نشاند و شیث رضایی و مامانی را کنار گذاشت و خدایی کرد... قطبی نشان داد می شود در همهمه نیش و کنایه ها بی منطقی ها، از کوره در نرفت، دوام آورد و در پانتئون جای گرفت. می توان باخت بی آنکه تقصیر گردن کسی دیگر بیفتد. این تئوری برای ما تازه بود. خواست عمومی بر آن بود "تئوری قطبی" پیروز از میدان خارج شود... و شد. پرسپولیس را فراموش کنید، قطبی قهرمان فوتبال ما شد.

پ.ن۱: امسال را به نام امپراتوری سرخ های جهان سند بزنید؛ بایرن مونیخ، منچستر یونایتد، پرسپولیس. ( حرف از میلان نزنید، ایتالیا جایی در پانتئون سرخ ندارد. همان بهتر که اینتر شان قهرمان شد )

پ.ن۲: این جا، این جا و این جا را از دست ندهید.

+ نوشته شده در  Mon 19 May 2008ساعت 1:11 PM  توسط سحر طلوعي  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

1. از مسوول لیتوگرافی روزنامه به تحریریه: " این صفحه گزارش تصویری مگه چی هست که همون روز باید ببندنش؟! خب ۲۴ ساعت قبل عکسها و مطالبش رو آماده کنن!". از تحریریه به لیتوگرافی:" به روی چشم، امر دیگه ای نیست؟" از این به بعد باید با عکس و خبر سوخته صفحه ببندم.

 

2. عکس شماره ۸ از این گزارش تصویری  دست پخت آقای مدیر مسوول و سردبیر است. آقایان شرح عکس من را نپسندیده اند و همه چیز را عوض کرده اند. "جمله سینیوره حتی حفظ ظاهر هم نمی کند" کذب محض است.

 

پ.ن: بوی الرحمان صفحه گزارش تصویری بلند شده. نه حوصله اش را دارم، نه انگیزه.

+ نوشته شده در  Tue 13 May 2008ساعت 3:26 PM  توسط سحر طلوعي 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دو دستی تقدیمتان کردم... لاشه اش را گذاشتید جلوی رویم. چرایش را نمی دانم. هیچوقت نفهمیدم این همه کینه و نفرت از کجا آمده...

پ.ن: به گمانم خدایی در کار نیست. گمان؟ نه، این روزها مطمئنم دوران خدایان به پایان رسیده...

+ نوشته شده در  Sun 11 May 2008ساعت 12:56 PM  توسط سحر طلوعي 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

هرچه می گذرد دایی به امیر قلعه نویی بیشتر شبیه می شود. اگر به قلعه نویی خرده می گرفتیم لحنش گزنده و دور از شان سرمربی تیم ملی است، دایی نشان داده می تواند ذاتن یک قلعه نویی باشد. حرفهایش را بعد از باخت به پرسپولیس مرور کنید. لحنش مخاطب را می گزد. با قطبی دست نمی دهد. باخت را به گردن داور می اندازد. دایی همان قلعه نویی است؛ با تسبیحی در دست و با لحنی تمسخرآمیز، گیرم بلندقدتر و با برند دانشگاه شریف. دایی نمی خواست به قطبی ببازد، اما باخت. اگر آن گاف بچه گانه ( استفاده همزمان از چهار بازیکن خارجی در تیم ) را هم به داستان اضافه کنید، باخت دایی سنگین تر می شود. باختن... خوش آیند نیست. 

دایی برای بردن انگیزه لازم را دارد، اما برای رویارویی با شکست ذره ای شجاع نیست. نه تنها شکست که حرف مخالف. باختن... خوش آیند نیست. به هیچ وجه، اما آداب خودش را دارد. برای هضمش کمی خونسردی و درونگرایی لازم است. چهره افشین قطبی بعد از باخت سنگین به استقلال اهواز را به خاطر بیاورید. نه سرخ و برافروخته است نه داور را متهم می کند. باخته و تمام شده. می پذیرد.

دایی دانش آموخته علوم منطقی است. دو دو تا، چهارتا می شود. نه! جواب دو دو تای "دایی" همیشه چهار تا نمی شود. او است که می گوید جواب دو دو تایش چند می شود. بله دایی یک خود محور به تمام معنا است؛ خود محور و بلند پرواز، آنقدر که برای بایرن مونیخ بازی کند، به چلسی و میلان گل بزند، آقای گل جهان شود، رکورد دار تعداد بازی در تیم ملی باشد .... و حالا روی نیمکت تیم ملی بنشیند. زیاده خواهی، سماجت و اصرار ریشه تمام موفقیتهای دایی است. او برای رسیدن به آن ها جنگیده، حسادت کرده و  کینه ورزیده.

دایی می داند اگر حسادت و کینه جای بلند پروازی را بگیرد و از حاشیه به متن بیاید، کلک موفقیت را از ریشه می کند؟ هیچ چیز نمی تواند جلودار موج نفرتی شود که حسادت بر می انگیرد. حسادت و کینه برای شروع حرکت لازم هستند، اما برای ادامه راه توشه دیگری باید تدارک دید؛ آرامش و خونسردی حلقه مفقوده دایی است.

پ.ن۱: دلم برای Ipod ام تنگ شده... فراموشش می کنم.

پ.ن۲: آدم به ترکمن صحرا و آن قبرستان اساطیری اش برود، آن وقت سر خاک مختومقلی نرود؟ می شود؟ بله! می شود. وقتی با گنجشگ مغزهایی همسفرید که فکر و ذکرشان بازار و خرید است، حتمن می شود. در این گونه همسفری ها آدم روی اسکله بندر ترکمن قدم می زند، اما پایش به آشوراده نمی رسد!

+ نوشته شده در  Mon 5 May 2008ساعت 5:16 PM  توسط سحر طلوعي  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

کامنتهای پست قبلی یک چیز را برای من مشخص می کند؛ ما آن چیزی را که "دوست داریم" بخوانیم و بشنویم از نوشته ها و حرفهای یکدیگر "می خوانیم" و "می شنویم". کاری نداریم طرفمان چه نوشته، چه می گوید و منظورش چیست.

بحث پست "بگذار دلشان خنک شود" این نیست که فوتبال را باید با آرامش، در سکوت و با ادبیات کنترل شده یا بالعکس با فحش یا با هیجان و ادبیات کنترل نشده دید. واضح است که فوتبال، فوتبال است؛ پدیده ای پر کنش، تحریک کننده و غیر قابل پیش بینی. تماشاگرش یا از جنس خونسردها و صورت سنگی ها است یا از دسته آدمهای پر جوش و خروش. کسی نمی تواند برای آنها غیر از استانداردهای پذیرفته شده خط کش دست بگیرد و راه و چاه مشخص کند. هیچ بایدی در کار نیست.

حرف این است که فحش های کش دار امنیت روانی انسانها را به خطر نمی اندازد ( بهانه ای که مانع ورود خانمها به استادیوم شده است ). واکنشهای کلامی فقط گوینده اش را در لحظه ( درست مثل زایمان کردن ) از توده عصبیتهای درونی خلاص می کند و برای مخاطبش نباید مهم باشد. واکنش نشان دادن به واکنشهای کلامی و ادعای به خطر افتادن امنیت روانی بخصوص خانمها مسخره ترین کار ممکن است. تابوی عرفی و اجتماعی ما ربطی به امنیت روانی ندارد. 

+ نوشته شده در  Mon 28 Apr 2008ساعت 5:18 PM  توسط سحر طلوعي 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

"فحشهای کش دار ِ" استادیوم کوچک ما بعد از آن پنالتی عجیب و غریب بازی چلسی و من یو شدیدتر شد. من تنها دختر استادیوم کوچک مردانه مان هستم. کار از زیر لب غر و لند کردن گذشته است. ساکنان استادیوم کوچک به نقطه جوش رسیده اند. عصبانیت کلامی در فضا موج می زند، هوا گرمتر از همیشه است. مشتها به نشانه اعتراض روی میز و صندلی کوبیده می شوند. تنش و هیجان از در و دیوار استادیوم کوچک ما فرو می ریزد. پکهای عمیق سیگار هم دیگر جواب نمی دهد... من تنها دختر استادیوم کوچک مردانه مان هستم. فحشهای کش دار، حضور دخترانه من... استادیوم کوچک را ترک نکردم.

باید استادیوم کوچک را ترک می کردم؟ آنها امنیت روانی من را بهم ریخته بودند؟ فوتبال برایم از شنیدن فحشهای کش دار مهم تر است. نه فقط فوتبال که زندگی. شنیدن فحشهای کش دار چندش آور است، اما خطوط چهره من را نمی تواند تغییر دهد. عصبانی ام نمی کند. فحشها برای من حکم تخلیه هیجان دارند؛ یکجور بازی کلامی که گوینده اش به اصطلاح می خواهد حریفش را شکست دهد. نه، من استادیوم کوچک و مردانه مان را ترک نمی کنم.

شنیدن فحشهای کش دار چندش آور است، اما از آن چندش آور تر شنیدن این جمله است " سحر برو بیرون می خوایم حرفهای مردونه بزنیم! "

+ نوشته شده در  Sun 27 Apr 2008ساعت 1:29 PM  توسط سحر طلوعي  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

1. " آدمی در عالم خاکی نمی آید بدست / عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی " از یادداشتهای سپهبد قرنی! ( باورتان نمی شود، سری به جاده قدیم شمیران بزنید، همان شریعتی خودمان. به تقاطع عباس آباد که رسیدید، تراکتهای n در n مربوط به سالگرد ترور سپهبد قرنی خود به خود نگاهتان را می دزدد. تراکتها به درختهای جلوی ساختمان ستاد مشترک نیروهای مسلح آویزان است. روی یکی از آنها همین بیت با عنوان "از یادداشتهای شهید قرنی" نوشته شده است )

2. بیچاره حافظ!

+ نوشته شده در  Fri 25 Apr 2008ساعت 12:25 PM  توسط سحر طلوعي  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin